![]() |
|||||
|
|
|
|
|
|
|
|
|
|||||
در مورد یاداشت انتقادآمیزی که نسبت به موضعگیری خانم عبادی دربارهی "اتهام بهائیت" نوشتهبودم توضیحی لازم است بدهم.
خانم عبادی در آنجا، برای دفاع از خودش و دخترش از اتهام بهائیت، وکالت بهاییها را با وکالت "قاتلها و قاچاقچیها" مقایسه کرده و بعد هم "به شیعه بودن خود افتخار" کرده بود. یعنی علاوه بر خاکمال کردن شخصیت موکلان خود، که هیچ گناهی به جز اعتقاد به مذهبی که "از نظر ما" غیرموجه است ندارند؛ شیعه بودن خودش را هم به رخ کشیدهبود. (و همانطور که میدانیم اعلام شیعه بودن در حکومت جمهوری اسلامی خیلی هنر بزرگی است!)
من هم ضمن انتقاد به این رویه در دفاع، نوشته بودم خب کسی که اینقدر به شیعه بودن خودش (مثل یک عامی) افتخار میکند بهتر است مثل یک فرد عامی به سایر لوازم "شیعه بودنش" عمل کند. یعنی در حقیقت می خواستم بگویم از زن روشنفکر، تحصیلکرده و به خصوص برنده جایزه نوبلی مثل خانم عبادی انتظار این حرفها نمیرفت.
اما گویا بعضی دوستان فکر کردهاند که منظور من اشکالگیری به حجاب خانم عبادی است. ابدا اینطور نیست و همینجا به صراحت اعلام میکنم من به شدت مخالف "حجاب اجباری" هستم. تازه اگر موافق آن بودم هم به خودم اجازه نمیدادم در مورد حجاب خانم عبادی یا هر زن دیگری اظهار نظر کنم.
در مورد دین و مذهب افراد هم همچنین. همه در انتخاب دین و مذهب آزادند و باید حتی این آزادی را داشتهباشند که برای آئین خودشان تبلیغ هم بکنند. ملاک اعتقادات افراد، عقاید خودشان است نه دیگران. به همان دلیل که وهابیها حق ندارند چون به عقیده آنها شیعه گمراه است شیعیان را آزار بدهند؛ شیعهها هم حق ندارند با بهاییها این کار را بکنند.
اینکه بگوییم از نظر ما فقط فلان ادیان برحقند و باقی نه، فرقی با نفی هر آنچه غیر عقیده ماست ندارد. فاشیسم بد است و بدترین نوع آن فاشیسم دینی است.
این متن را میتوانید به عنوان یک مانیفست کوچولو هم محسوب کنید.
دوازدهم و سیزدهم و چهاردهم شعبان در خراسان "برات" است. بعضی جاها –مثل قدمگاه ما- فقط دوازدهم و سیزدهم را "برات" می گیرند. برات ( "براتی" و "چراغ برات" هم گفته میشود) عید مردههاست. در این روزها همه به گورستانها میروند و برای رفتگان خودشان و دیگران فاتحه میخوانند. هر کس سر مزار عزیزان درگذشتهاش را فرش می کند، حلوا و شیرینی و خرما و آب و میوه میگذارد و منتظر فاتحهخوانها می ماند تا از آنها پذیرایی کند. خودش هم به همین ترتیب به سر مزار درگذشتگان دیگران میرود، فاتحهای می خواند و پذیرایی میشود. این مراسم با اینکه در گورستانها انجام میشود ولی بیشتر به شادی است تا عزا. به خصوص در روستاها و شهرهای کوچکی مثل قدمگاه که همه هم را میشناسند و گورستانهای عمومی کوچک و منسجم است؛ جایی است برای دید و بازدید و خبرگیری از حال اقوام و همشهریانی که سال به سال هم را نمیبینند. بساط روبوسی و احوالپرسی و شوخی و خنده بهپاست و دیدارهای بسیاری تازه میشود.
اینکه چرا در این دو-سه روز خاص مراسم برات برگزار میشود را من نفهمیدم و از هر کسی که پرسیدم جواب درستی نگرفتم. به احتمال قوی با "نیمه شعبان" در ارتباط است. مراسم معمولا یکی دو ساعت بعد از اذان ظهر شروع میشود و تا یکی دوساعت مانده به غروب ادامه دارد.
"برات" در استان خراسان و بخشهای دیگری از ایران بسیار قوی و ریشهدار است. آنقدر که وقتی من به مادرم گفتم در تهران مردم برات به سر خاکها (گورستانها) نمیروند با تعجب پرسید: «پس براتی کجا میروند؟!»

الان در سفرم و دسترسی ام به اینترنت محدود. با این حال حتما باید این خبر خوش را بدهم.
دیروز آقای مقدم (پدر پریسا) تماس گرفت و گفت که ویزایشان را گرفته اند. در حقیقت چند روز بعد از انتشار آن یادداشت اعتراض آمیز و حمایت خوبی که شد از سفارت بریتانیا در تهران با آقای مقدم تماس گرفتهبودند و اعلام کردهبودند که مدارکشان را دوباره ارائه کنند. مشخص بود که تحت فشار افکار عمومی این اقدام صورت میگیرد چرا که اندکی پیش از آن اعلام شده بود که درخواست ویزای آنها (به همان دلیل غیرموجه: وجود 6500 پاوند در حساب آقای مقدم) قطعا رد شدهاست.
حدس ضعیفی وجود داشت که این کار برای وقتکشی باشد تا به قول معروف آبها از آسیاب بیفتد. به این خاطر آقای دکتر خ. از کانادا که از ابتدا پیگیر کارهای پریسا بود نامه نسبتا تندی به سفارت نوشت و اعلام کرد که پریسا نیاز فوری به ویزا دارد و اگر سفارت بریتانیا در نظر دارد که دوباره کاغذبازیها را شروع کند بهتر است از خیر این کار بگذرد. واقعیت هم همین البته همین بود. پس از رد درخواست ویزا پریسا به شرایط روحی بسیار بدی سقوط کرد؛ خودش را در اتاق حبس کرده بود، افسردهتر شده بود و از همه بدتر اینکه شرایط بد روحی وضعیت چشمهای او را وخیمتر کرده بود؛ بطوریکه صبحها چیزی را نمیدید (نابینایی کامل صبحگاهی).
اما خوشبختانه سفارت بریتانیا به سرعت ویزا به آنها تحویل داد و 27 اوت پریسا در لندن عمل جراحی خواه شد. هر چند که به خاطر این تعلل غیرموجه، هزینه، وقت، اعصاب و به خصوص سلامتی پریسا و اطرافیانش آسیب دید؛ اما جای خوشحالیست که مسئولان سفارت بریتانیا افراد متمدنی هستند که به افکار عمومی احترام میگذارند و جلوی ضرر را زود میگیرند. شاید فرق سیاستمداران و دیپلماتهای یک کشور پیشرفته و متمدن با سایرین همین باشد. اگر در بسیاری از کشورهای جهان سوم، چنین واکنشهایی «لجبازی» سیاستمداران را در پی دارد، در میان سیاستمداران و دیپلماتهای کشور انگلیس چنین واکنش عاقلانه و تحسین برانگیزی نشان داده میشود.
در این مدت دوستانی بسیاری برای حمایت از پریسا –ودر حقیقت حرمت و سلامتی یک انسان- دست یاری دراز کردند. پیشنهادها و راهکارهای زیادی هم ارائه شد که خوشبختانه نیازی به آنها نیفتاد: کشاندن این مطلب به مطبوعات انگلیسی و فرانسوی، ارتباط با چند فعال و نهاد حقوق بشری در اروپا، تجمع در مقابل سفارت انگلیس و حمل پلاکارد، لابی با دو نفر از اعضای پارلمان انگلیس که به زودی – برای دیدار با چند تن از نمایندگان مجلس شواری اسلامی - عازم ایران هستند و کارهایی از این قبیل.
خوبی وجود آدمهای عاقل در راس کارها همین است. نه خودشان را به زحمت بیشتری می اندازند و نه دیگران را.
در این مدت دوستان زیادی با ارسال ایمیل و تماس تلفنی با سفارت بریتانیا در تهران، دادن لینک به مطلب، کمک به انتشار آن در رسانهها، گذاشتن کامنت و ارسال ایمیل برای ابراز همدردی و آمادگی برای کمک، ترجمهی نامه و کارهای مشابه، در به ثمر رساندن این کار سهیم شدند. از همه متشکرم و فکر میکنم همهی ما وقتی به این فکر کنیم که به همت وجدانهای معترض ما، یک دختر جوان از دیروز با امید به دیدن دنیا، از دیروز شاد و خندان به زندگی برگشتهاست پاداش خود را گرفتهباشیم.
و تازه این همهی ماجرا نیست. درسهای بزرگی میتوان از این داستان کوچک گرفت. یکی از آنها شناختن مدافعان سینهچاک حقوق بشر و حقوق زنان، که تقریبا هیچ عکسالعملی در این ماجرا نشان ندادند (اما تا حد هشت در کردن خودشان برای قصاص کسی که مادرشوهر خودش را کشته و به آن اعتراف هم کرده؛ اعتراض میکنند و امضا جمع میکنند).
مهمتر از این، درک ایآنکه هنوز یک اعتراض حساب شده میتواند در رسیدن به یک خواستهی "بهحق" موثر باشد. دیگر آنکه شاید وقتش رسیدهباشد یک کم اعتماد به نفس بیشتری داشتهباشیم؛ همیشه حق (تاکید می کنم: «حق» نه «توقع بیجا») را با گردن کج نمیتوان گرفت بعضی وقتها گردن کلفت بیشتر به درد میخورد!
خستهشدم. گفتم که در سفرم. باز هم از همه متشکرم. گفتم خبر نهایی را بدهم، که خیلیها این مدت با نگرانی پیگیر ماجرا بودند. لطفا اگر دستتان به رسانهها هم می رسد، در انتشار این خبر خوش ( که "آموزنده" هم می تواند باشد!) یاری کنید. به خصوص در آنجاهایی که قبلا مطلبی در مورد اعتراض به سفارت انگلیس درج شده یود. اینطوری از لحاظ اخلاقی هم بهتر است.
آن زمانی که خاموشی ها این قدر گسترده نبود همه را برق سه فاز میگرفت، اما از همان زمان تا به حال ما را اگر بگیرد فقط چراغ موشی میگیرد.
خانم شیرین عبادی، وکیل دادگستری و برنده جایزه صلح نوبل که اولین زن قاضی ایرانی بوده و صلح و حقوق بشر در ایران خواه و ناخواه حالا حالاها با اسم ایشان گره خورده، به شدت نسبت به تهمت بهائیت به دخترشان واکنش نشان دادهاند. ماجرا هم از این قرار است که "خبرگزاری رسمی ج.ا.ا." ملقب به ایرنا، که هزاران خبرنگار-کارمند در آن مشغول به کارند و چند صد نمایندگی در ایران و ده ها دفتر در خارج از ایران دارد و دمِ دم و دستگاه عظیمش در خیابان ولی عصر تهران همیشه پلیس ایستاده و –البته- در این یکی دو ساله اخیر به یکی از شعبات رجانیوز تبدیل شده؛ در خبری مدعی شده که دختر خانم عبادی بهایی شده و به همین خاطر خانم عبادی اخیرا وکالت بهائیان ایران را پذیرفته است. خب تا اینجای کار که چیز غریبی نیست: یک عدهای که مذهبشان جزو آن چند تا دین و مذهبی نیست که "به نظر ما" مجاز هستند، دستگیر شدهاند، یک وکیل وکالت عدهای از متهمان را پذیرفته، یک خبرگزاری دولتی خبری را علیه هر دو تفت داده است، هیاهو راه افتاده...
اما نکته جالب دفاعیست که خانم عبادی از خود کرده است. بخشهایی از خبر را عینا از روزنامه کارگزاران بخوانید:
شیرین عبادی در گفتوگوی كوتاهی با تكذیب شدید خبر ایرنا اعلام كرد كه او و دختراناش به شیعه بودن خود افتخار میكنند و پاداش چنین تهمتی را به خداوند متعال واگذار میكند. ... او در ادامه گفت: مگر «وقتی كه یك وكیل از یك قاتل و یا از یك قاچاقچی در دادگاه دفاع میكند، شریك جرم او میشود؟» مسلما خیر در مورد متهمان سیاسی نیز به همین گونه است. دفاع از یك متهم سیاسی به منزله همسویی با او نیست، بلكه از باب اعتقاد به آزادی بیان و عقیده است. او در ادامه گفت: افتخار میكنم كه من و خانوادهام شیعه هستیم اما در دادگاه از حقوق شهروندی بهاییان دفاع خواهم كرد ... وی گفت: چگونه است تمام اركان رسانهای یكباره به كار میافتند تا من را خارج از دین معرفی كنند كه در همینجا اعلام میكنم اشهد ان لااله الاالله و به عنوان یك شیعه برای اینكه نشان بدهم اسلام دین مدارا و ملاطفت است دفاع از حقوق شهروندی بهاییان را قبول كردهام.
چند پیشنهاد، در همین رابطه به نظرم رسیده که فی سبیلالله تقدیم میشود:
1- در راستای کور کردن چشم بهائیان محترم، خواهشمند است هرگونه ابزارآلات درست کردنِ ابرو از دسترس حاجیه خانم عبادی و صبیه محترمه دور نگه داشته شود.
2- به بهائیان موکل خانم عبادی توصیه میکنم با توجه به طرز فکر و اعتقادات قاضیان و وکیلان مدافع محترم، موضوع اتهام خود را از بهائیت به قتل یا قاچاق مواد مخدر تغییر دهند که کمتر توی دردسر بیفتند.
3- به خانم عبادی توصیه میشود حالا که به اندازه بیبی بنده (بی بی صدیقه نجاتی گیلانی متوفی به سال 1351 هجری شمسی) به دین و مذهب خود افتخار میکنند ؛ یک کمی هم مثل آن مرحومه به فکر حجاب خود باشند. خوب نیست آدم مسلمان شیعهی دو آتیشه باشد و به این غلیظی – با تلفظ از مخرج صحیح- کلمه شهادت را بر زبان جاری سازد آنوقت بدون لچک برود جلوی اجنبی بنشیند. نعوذ بالله!
تبصره:
با توجه به درصد اسلام و تشیع بالای خانم عبادی و تبری شدید ایشان از فرقههای ضالهای مثل بهائیت؛ این احتمال وجود دارد که خود معظم لها، به مرحلهی اجتهاد رسیدهباشند و فتوی به کشف حجاب دادهباشند. در این صورت ضمن عذرخواهی از جسارت بیجا به ساحت آن آیت الهی، پیشنهاد میشود در انتهای بسیار زیبای
ای زن به تو از فاطمه اینگونه خطاب است
ارزندهترین زینت زن حفظ حجاب است
اضافه شود:
ایضا به تو از عبادی اینگونه خطاب است
ارزندهترین خصلت زن کشف حجاب است
زیاده عرضی نیست.
العبد الحقیر؛ السید المحمود الفرجامی، مدیر کل اتهایستهای خاورمیانه!
در مورد یادداشت قبلیام و کمکخواهی از هموطنان به نتایج بسیار جالبی رسیدم. در حالی که این نامه و در حقیقت یاریطلبی انسانی از سوی هموطنان داخلی و به خصوص فعالان حقوق بشری چندان جدی گرفتهنشد، چند نفر از ایرانیهای مقیم خارج از کشور به جد دنبال قضیه افتادهاند.
کار من هم این چند روزه شده پاسخگویی به چند نفر از رفقا و بلاگرها که چرا لحن نامه ام تند بوده یا چرا فکر میکنم سفارت انگلیس وظیفه داشته که ویزا صادر کند و چرا ما ایرانیها از همه طلبکاریم و چرا یک بار یک عده ای رفته بودهاند جلوی سفارت انگلیس شلوغبازی و چرا... وچرا... .
با این حال ماجرا به همان سادگی و تلخی هست که بوده: دختری دارد کور میشود، پزشکان در ایران قطع امید کردهاند و آنها را به مراکر خاصی در انگلستان ارجاع دادهاند. با مشقات زیاد پدر این دختر تمام مراحل اداری و قانونی را انجام میدهد و با کمک چند آشنا در خارج از ایران پذیرش هم برای دختردر کلینیک انجام میشود. مطابق استعلام سفارت بریتانیا در تهران از آن کلینیک انگلیسی، مخارج درمان حدود 6500 پاوند میشود. به عنوان آخرین مرحله از پدر خواسته میشود که این پول را تهیه و طبق پروتکل خاصی به بانک ریخته و مدارک را ببرد. این کار با قرض گرفتن انجام میشود اما در نهایت و در آخرین لحظات سفارت درخواست ویزا را رد میکند چرا که به نظر آنها بودن این مبلغ در حساب کسی که ماهانه 136 پاوند حقوق میگیرد عجیب است.
ماجرا به همان تلخی دارد دنبال میشود: دختری –دختری که بینا بوده و دانشگاه رفته- دارد کور میشود و دوستان ما طوری حق را به سفارت بریتانیا میدهند که انگار تصمیم کارمند صدور ویزا وحی منزل است. البته من می دانم که این روند تا حدودی طبیعی است اما برای کی؟ برای کسیکه مثلا با حقوق اندکی میخواهد به بهانه گشت و گذار و تجارت و حتی تحصیل برود کشوری دیگر و پس از بررسی حسابهایش معلوم میشود پولی به ناگهان به حسابش واریز شده که با درآمدش و سوابقش نمیخورد. این مورد قاعدتا مشکوک است. یعنی پرسیدن سوال از گردشگری جهان سومی که ماهی 200 پاوند حقوق میگیرد و ناگهان با حساب 20 هزار پاوندی می خواهد برود انگلیس که "از کجا آوردهای" بجاست و –در صورت عدم پاسخگویی قانع کننده- ویزا ندادن به او پذیرفتنی است.
اما آیا پرسیدن چنین سوالی از پدری که فرزندش دارد کور میشود عاقلانه است؟ خب معلوم است که قرض کرده و هیچ نکته عجیب و مشکوکی در این نیست. آن هم کسی که تمام مدارکش را مراکز درمانی معتبر در ایران و انگلیس تایید کردهاند.
ولی میدانید چیست دوستان عزیز؛ ماجرا این نیست. ماجرا تحقیر و توهین و رفتار ضد انسانی است. خواهش می کنم زود نگویید «همینه که هست... ما مستحقیم... احمدی نژاد... هستهای...» کی گفته ملاک آدمها دین و سیاست و اقتصاد است. و کی گفته که همه مسائل به یک اندازه مهماند. من اگر خودم را به انگلیس راه نمیدادند حرفی نداشتم. درک میکنم تا حدودی تاثیر ماجراجویی سیاستمداران بر اعتبار شهروندان را. یا اگر پریسا (همین دختر بیمار) را قرار بود بفرستند آمریکا و نمیشد باز هم درک میکردم چون آمریکا رسما در ایران سفارت ندارد. اما اگر انگلیس سفارت دارد در ایران، این یعنی که برای مسائلی مثل این باید دست کم پاسخگو باشد. یعنی با ما هنوز مثل یک ملت دوست رابطه دارد.
چرا دائما میگویید هر سفارتخانهای حق دارد که ویزا بدهد یا نه. اما آیا با هر بهانهای و بدون هیچ دلیل قانع کنندهای؟ پس انسانیت کجا میرود؟ بله. قاضی هم میتواند هر حکمی را بدهد؛ ولی مگر به این سادگیهاست؟ مگر کارمند سفارت انگلیس در ایران کیست که هر تصمیمی گرفت درست باشد و چون و چرا در مقابلش بی ادبی؟
اصلا شما خودتان بچه دارید؟ خواهر دارید؟ تو را به خدا نگویید این حرفها کلیشه ای است. واقعیت، واقعیت است کلیشه باشد یا نباشد. فکر کنید دخترتان، خواهرتان، دوستتان دارد کور میشود. فکر کنید خودتان ذره ذره دارید کور میشوید و آخرین روزنه امیدتان برای دیدن دنیا (دست کم شبح بیرنگی از دنیا) به خاطر تشخیص و دلیل احمقانه یک کارمند بیشعور که وجدانش لای کاغذها گم شده و انسانیت برایش جهان اول و جهان سوم دارد؛ دارد از بین میرود.
دوستان متمدن من!
همه ما مطابق منشور حقوق بشری که این همه سنگش را به سینه میزنند برابریم؛ ولی متاسفانه از نظر شعور، شهامت، اعتماد به نفس و وجدان برابر نیستیم. به همین خاطر است که اگر در بریتانیا به خاطر اهمال – وحتی به قول شما وظیفهشناسی!- کارمندی یا دیپلماتی یا مقامی یا هر شخص حقیقی و حقوقی بینایی دختری به خطر بیفتد، آزادگان و فعالان حقوق بشر آنها چنان دماری از روزگار آن شخص و سازمان و مسئولانش در میآورند که تا عمر دارند یادشان نرود که با تن و روان مقدسترین موجود کائنات (یعنی انسان) نمیتوان به هیچ بهانهای بازی کرد.
انسانگرایی مّد نیست دوستان؛ آئین است. حرمت و کرامت انسانی تعطیل بردار نیست؛ مثل نمازیست که یک مسلمان مومن در هر شرایطی میخواند. مُد که شد میشود همین پتیشنبازیها و موج های وبلاگستانی ما. امروز هست و فردا کهنه می شود. منحصر میشود به خودی نشان دادن و حالی گرفتن و مثل همه این طور کارها خیلی زود ملال آور میشود. یادتان میآید هربار که دادگاههای آلمان بر ضد مقامات ایرانی حکم میدادند فورا قوه قضائیه و بنیاد جانبازان و صداو سیمای ایران؛ یاد تسلیحات شیمیایی آلمانی که عراق استفاده کردهبود میافتادند و شکایت کشی راه میانداختند اما تا ماجرا در آنسو فروکش میکرد؛ اینجا هم انگار نه انگار که ما دههاهزار شیمیایی داریم. مُد دو سه هفته بیشتر نبود اما واقعیت هر روزه این بود: هزاران نفر ذره ذره در این سالها آب شدند.
از این حضرات که البته انتظار حقوق بشر و کرامت انسانها و وجدان بیدار داشتن بیهوده است. اما لااقل از فعالان حقوق بشر غیر دولتی که باید چشمداشت. از آنهایی که با جلو افتادن در چند اعتراض و جمع کردن امضا «فعال حقوق بشر ایرانی» شدند و همین الان هم خیلیهایشان دارند در اروپا و آمریکا با پول سازمانهای دولتی و غیر دولتی در "حقوق زنان" و "حقوق بشر" مثلا تحصیل و تحقیق میکنند. آیا از این ها هم نمیتوان پرسید "چطور اگر خبطی رژیم ایران بکند یا حقی از شهروندی توسط حکومت پامال شود؛ فریادتان به آسمان بلند میشود و تا موضوع را به دهها رسانه خارجی نکشانید دست از کار نمیکشید، اما اگر پای اعتراض به سفیر انگلیس باشد از دم کر و کور و لال میشوید؟»
و البته چرا که نه! از این جور اعتراضها هیچ بورسیه و اقامت و خیری که نمیرسد، یکوقت دیدی همانها را هم به خطر انداخت! حق آن انسانی ارزش دفاع دارد که حکومت اسلامی پامال کرده باشد؛ زنی دفاع کردن دارد که جمهوری اسلامی ستمش کرده باشد. حقی از دیگران خوب است که حقوقی برای خودمان تویش دست و پا شود!
هیهات که مبادا فکر کنید من میخواهم بگویم از چنین آدمهایی نباید دفاع کرد و چنان زنهایی را باید به حال خود رها کرد. هیهات! برای منِ انسانپرست، آدم آدم است هرجا که باشد، هر که که باشد. پریسا همانقدر برای من محترم است که یک دختر آفریقایی، یک اسکیمو، یک آمریکایی. همه آدمها به حکم آدم بودنشان به هم مربوطند. به تو چه و به من چه نداریم. اگر دستمان به همه نمیرسد لااقل میتوانیم از کارهای ضدانسانی در اطراف و افق دید خودمان جلوگیری کنیم. شاید کم و کوچک اما صادقانه.
چرا فکر میکنید یک فعال حقوق بشر در انگلیس حق دارد به جفری آدامز اعتراض کند و برایش بنویسد Shame on you اما من نمی توانم؟ چون او انگلیسی است و من ایرانی؟ چرا یک بار فکر نمیکنید هر سهی ما انسان هستیم! چه نسبتی از این بالاتر و چه حقی از این روشنتر؟
دوستان عزیزم بس کنید این همه بی اعتماد به نفسی را، مرعوبیت را و مثل بچههای خوب بودن را!
خودتان بهتر میدانید که بیماری خاک و خون و دین به هر که بچسبد به من نمیچسبد. کمتر کسی به اندازهی من به خوی و خصلت های بد ما ایرانی ها انتقاد کرده. اگر خصوصی ندیدهباشید من را، دست کم آرشیو این وبلاگ هست. من هیچ وقت خودمان را نه حالا و نه در تاریخ، تافته جدابافته ندانستهام. حالا هم اصلا بحث ایران و ایرانی بودن نیست. بحث انسان بودن است و اینکه هیچکس حق ندارد با ما –آدمها- مثل حیوان رفتار کند. مثل حیوان رفتار کردن به مثلا "خوک کثیف" گفتن نیست؛ به این است که چشمهای ما به اندازهی چشمهای یک خوک کثیف هم ارزش نداشتهباشد.
من طلبکارم؟ بله که طلبکارم. منتها منشا طلبم غرور بیجا یا سو استفاده کردن یا زیادهخواهی یا دور زدن مقررات نیست. راننده آمبولانسی که مریضش پشت چراغ قرمز به خاطر آنکه افسر اجازه نداده عبور کند بمیرد، نه فقط حق طلبکاری که حق شکایت هم دارد؛ آن هم وقتی که میخواسته چراغ سبز را رد کند!
این روزها من به قدری فرسودهام که از خانه در نمیآیم، روزنامه نمیخرم، نان نمیخرم، تلویزیون نگاه نمیکنم... اما برای این جور مسائل بدجوری انرژی دارم. در انساگرایی نه مُدیام و نه مودی. مادر من نماز میخواند؛ در عزا باشیم یا عروسی یا سفر یا خستگی. کاری هم چندان به بهشت و جهنم ندارد. دفاع از حقوق انسان ها برای من حکم نماز دارند. همیشه در اولویت است و مکرر و ملالآور هم نمیشود. زیاد هم کاری ندارم که نتیجهی تلاشهایم به کجا میکشد.
در ماجرای به اصطلاح "ارتقای طرح امنیت اجتماعی" که به جای برخورد قانونی و مجازات قضایی، به بهانه موادفروشی حرمت آدمهایی شکسته شد من فریاد زدم. اعتراض کردم. ناسزا شنیدم و حتی تهدید شدم. اما کاری که میتوانستم را کردم. اینکه چقدر نتیجهبخش بود البته برایم اهمیت داشت اما حیاتی نبود. هزار بار دیگر هم پیش بیاید اعتراض میکنم. کارهای باشم کارهای دیگر هم میکنم. ماجرای پریسا هم همینطور است. به هر جا که میخواهد بکشد؛ من نمازم را میخوانم!
ادعایی هم جز اومانیست بودن (که گویا نوعی فحش است!) ندارم. از همه دوستانی که با دادن لینک، ترجمه، تماس و کمک به انتشار این مطلب به این ماجرای انسانی کمک کردند تشکر میکنم و خواهش میکنم که پیگیر این ماجرا باشند. ماجرا مربوط به انسانیت است و من هم کارهای در این ماجرا نیستم که طلبی از کسی داشتهباشم یا بخواهم کسی را تشویق کنم. فقط قلبا امیدوارم بحث "حقوق بشر" در ایران از قالب مد و اهرم فشار و دوگانگی و وسیله کاسبی و شهرت بیرون بیاید. و این همان وقتیست که فیمینستهای وطنی تلاش بیشتری از حد گذاشتن یک کامنت برای نجات بینایی "یک دختر" کنند، کاربران بالاترین به اندازه انگشت توی بینی کردن فلان دولت مرد در "موضوعات داغ"شان جا برای چشمان پریسا داشتهباشند... رادیو زمانه به قدر مصاحبه با امیرفرشاد ابراهیمی برای رفتار غیرانسانی سفارت انگلیس و نجات چشمان یک ایرانی اهمیت قائل باشند...
حالا این هشدار است یا دلسوزی یا یادآوری یا تهدید یا خیرخواهی یا فاش گویی تناقض یا هر چیز دیگر؛ به من ربطی ندارد. واقعیت تلخ و تکراری همانست که بود: یک نفر دارد کور میشود؛ لطفا کمک کنید!
--------------
پی افزود:
خبر خیلی خیلی خوب: فقط سه دقسقه تا قطع برق داریم و امیدوارم این خبر خوب را بتوانم تایپ کنم. آقای مقدم تماس گرفت و گفت از سفارت انگلیس امروز با ایشان تماس گرفتهاند و گفتهاند دوباره مدارکشان را ارائه کند. مثل اینکه دارد یک کارهایی میشود. از همه متشکرم. از سفارت انگلیس هم!
دختر یکی از آشناها، که مردیست شریف و زحتکش دارد کور میشود. آدم جوان باشد و بینا و درسخوانده و بعد از اتمام دانشگاهش کمکم کور بشود؛ یک فاجعهی به تمام معناست. یک چشم دختر کاملا کور شده و آن چشم دیگرش اگر به سرعت به خارج از کشور اعزام نشود کور خواهد شدد. عجله نکنید! نمیخواهم بگویم به فلان حساب پول بریزید. این مرد شریف آنقدر بین دیگران اعتبار دارد که توانسته پول لازم را فراهم کند. تمام مدارک هم جور شده؛ اما متاسفانه باز هم به دلیل بیشعوری –که گویا فراملیتی ست- در آخرین لحظات و در حالیکه جا هم در یک کلینیک در انگلیس رزرو شده بود، سفر لغو شده. شرح این ماجرا در نامه زیر میخوانید:
جناب آقای جفری آدامز؛ سفیر انگلیس در تهران
چند سال پیش، دختر دانشجویی در ایران به بیماریای دچار شد که به سرعت بر روی چشمهای وی اثر گذشت و علی رغم تلاش پزشکان ایرانی منجر به نابینایی کامل یک چشم وی شد. بلافاصله چشم دیگر او نیز درگیر شد و اکنون در مرز نابینایی کامل قرار دارد. پزشکان ایرانی از معالجه و حتی جلوگیری از پیشروی بیماری ابراز ناتوانی کردهاند و اگر وضع به همین منوال باشد در آیندهی نزدیک وی کاملا نابینا خواهد شد. تنها امیدی که باقی مانده آن است که برخی متخصصان به پدر این دختر اعلام کردهاند که در بعضی از کلینیکهای کشور انگلستان تکنولوژیهای جدیدی بکار گرفتهشده است که احتمالا جلوی پیشرفت بیماری و نابینایی کامل دخترش را میگیرد.
در پی این امر این پدر که یک کارمند دونپایه است، با مشقات بسیار زیادی تمام مدارک پزشکی را به سفارت انگلستان در تهران ارائه کرد. چند نفر از آشنایان نیکوکار در خارج کشور نیز تمام تمهیدات لازم برای بستری شدن دختر بیمار را فراهم کردند. باید مطابق مقررات سفارت، مبلغ 6500 پاوند هم در حساب بانکی این شخص وجود میداشت که با کوششهای فراوان فراهم شد. اما سرانجام و در حالی که زمان با سرعت زیادی میگذشت کارمند سفارت انگلیس در تهران در آخرین مرحله درخواست ویزای این پدر و دختر را رد کرد. دلیلی که این کارمند آورده چنین است: «چگونه کسی که در ماه 136 پاوند حقوق میگیرد توانسته در عرض مدت کوتاهی 6500 پاوند فراهم کند؟»
آقای سفیر
در طول چند دههی گذشته و به خصوص سالهای اخیر هموطنان ما هر روز در سفارتخانههای مختلفی تحقیر میشوند و با ایرادات غیرموجهی از سفر آنها به کشورهایی که نیاز به سفر به آنها را دارند جلوگیری میشود. این امر آنقدر مکرر شده که ما به چشم یک قاعدهی طبیعی به آن نگاه میکنیم. قاعدهای خرد کننده و رنجآور که همچون بسیاری از قواعد غیر انسانی دیگر آن را تحمل میکنیم و روزگاری بانیان این امر، یعنی آن دسته از سیاستمداران و هموطنانمان که باعث شدهاند قدر و قیمت شهروندان ایرانی در جهان تا بدین حد تنزل کند، را مورد باخواست قرار خواهیم داد.
اما مساله جان و سلامتی انسانها، به خصوص چنین مورد دردناکی و با چنان بهانهی بی بنیادی چیزی نیست که بتوان از آن چشم پوشید و آن را به چارهاندیشی در آینده حواله کرد. همانقدر که مسایل سیاسی و اقتصادی و جنگ و معضلات هسته ای برای شما سیاستمداران مهم است، تن و روان تک تک انسانها برای ما و تمام آزادیخواهان و انساندوستان سراسر جهان مطرح است؛ حتی اگر حقوقشان در ماه 136 پاوند باشد!
بسیار متاسفیم که برای چنین مساله به حق و بدیهیای کار به نامهنگاری کشیدهاست. اگر ما مردمان سرزمین کوروش و فردوسی و سعدی و بوعلی امروز به اینجا رسیدهایم که حتی برای معالجهی فرزندانمان در سرزمین شما باید هزار مانع را پشت سر بگذاریم از شما مردم شکسپیر و نیوتن و چاپلین و راسل انتظار نمیرود به جایی برسید که اجازه ندهید که یک نفر «با هزینهی خودش» برای فرار از ظلمت کوری، حتی با رعایت تمام مقرراتتان چند روزی به کشور شما وارد شود.
صمیمانه امیدواریم که چنین کاری صرفا ناشی از اشتباه یا وظیفه نشناسی و بلاهت یک کارمند در سفارت انگلستان در تهران باشد. در این صورت میتوانید با پیگیری دستور برای به جریان افتادن صدور ویزای پریسا مقدم و پدرش خسرو –که تمام مراحل قانونی را انجام دادهاند- در یک عمل انسانی مهم شریک باشید و انسانهای بسیاری را خوشحال و سپاسگزار نمایید. (چنانچه به اطلاعات بیشتری نیاز باشد میتوانید دستور دهید تا با ایمیل کوتاهی به آدرس m_farjami@yahoo.com درخواست شود تا تصویری از تمام مدارک و سوابق ارسال گردد)
اما چنانچه اقدامی در این زمینه صورت نگیرد و با دریغ از این آخرین دریچهی امید، این دختر جوان به کوری کامل دچار شود، رونوشتی از این نامه به همراه عکس آن دختر و تمام سوابق قانونی طی شده، به تمام مراجع ذیصلاح سیاسی، رسانهها و انجمنهای مردمیِ مرتبط در انگلستان و سایر جاها -تا آنجا که مقدور باشد- ارسال خواهد شد تا دست کم افکار عمومی داخل انگلستان بدانند نمایندگانشان در سایر کشورها چگونه با انسانهایی که مطابق منشور حقوق ملل همه با هم برابرند رفتار میکنند و چه ذهنیتی از کشور و مرم انگلیس در ذهن سایر مردمان میآفرینند.
در پایان فروتنانه خاطر نشان میسازد که این تهدیدی از سوی چند شهروند عادی ایرانی علیه یک دیپلمات عالیرتبهی انگلیسی نیست. آخرین تلاشهای انسانهایی است که به یک چشم نیمه بینای یک دختر، و وجدان و انسانیت تمام آدمها میاندیشند. لطفا درک کنید آقای دیپلمات!
جمعی از همنوعدوستان
از تمام دوستان خواهش میکنم با کمک به انتشار و گسترش این نامه آخرین حلقه از تلاشها برای کوری کامل پریسا را کامل کنند. الان وقت تحلیل و لعنت فرستادن به کسانی که باعث شدند تا با ما ایرانی ها مثل حقیرترین مردمان تاریخ رفتار شود نیست.
در این مورد خاص لینک دادن، باز انتشار، ترجمه، ارسال به رسانهها و انجمنهای حقوق بشری، ایجاد پتیشن و هر کار دیگری که توانایی انجام آن را دارید؛ ضروریترین کار است. کافیست یک لحظه تصور کنید که دارید کور میشوید...
پ.ن:
1- احتمالا این ایمیلها مفید باشند: BritishEmbassyTehran@fco.gov.uk
Chancery.Tehran@fco.gov.uk
visaenquiries.Tehran@fco.gov.uk
Tehran.Consular@fco.gov.uk
این هم تلفن و فکس سفارت: ف 66710761 / ت66705011 الی 17
2- ارزش چنین عکسها و ژشتهایی در چنین موقعیتهایی نمایان میشود. ببینیم آیا این دفعه هم آقای آدامز در مواجه با «شرق»، چهرهی مهربانی خواهد داشت؟

3- در متن اولیه فقط نام کوچک دختر بیمار را نوشتم. الان (صبح یکشنبه) اجازه گرفتم و نامل کامل او و پدرش را در متن جایگزین کردم.
4- خوشبختانه مطلب بازخوردهای زیادی داشته از جمله:
تیتر یک دررارو - گزارش کمانگیر به انگلیسی - در عصر ایران - در فردا - اعتراض آرش به لحن نامه + پاسخ من - انتشار ویژه در گویانیوز - موضوع داغ در بالاترین (؟) - رادیو زمانه(؟) - تابناک (؟)
5- دوستانی که دسترسی به رسانههای انگلیسی زبان دارند میتوانند از متنی که در ادامه میآید و یکی از کسانی که مستقیما درگیر و در جریان ماجرا بوده آنرا نوشته است؛ استفاده کنند:
این یادداشت قبلی من باعث سو تفاهم هایی شده که باید توضیح بدهم. دست کم در این روزها ده نفر از دوستان یا افراد خانواده که دبش میخوانند با من اظهار تاسف و دلسوزی و همدردی کردهاند. در این مایه ها
- الهی بمیرم؛ توی این سن و سال...
- عمو کی اذیتت کرده بیایم دل و روده شو بهم بریزیم...
- گفتم امروز قرار نذاریم، از وبلاگت فهمیدم افسرده شدی...
- وبلاگتو خوندم خودم قرارت رو کنسل کردم، گفتم محمود دیگه دل و دماغ کار نداره...
- راس می گی به خدا... منم الان خونه نشینم یه مدتی؛ اصلا هم خیال رفتن سر کار ندارم...
- می دونستم اونطور تندروی هایی که می کنی آخرش باعث میشه ببُری...
- حالا نون از کجا می خوای بخوری؟
به اطلاع دوستان و آشنایان برسانم که من فقط (خیلی) خسته شده ام. همین. نه کم کار می کنم و نه افسرده ام. دقیقتر بخواهید بدانید، هر روز دنبال کار تجاری جدیدم هستم، مطالعه می کنم، روی ویرایش کتابم کار می کنم و از این قبیل. هفته ای چندبار هم فیلم میبینم و ورزش می کنم و از آن قبیل. البته برای اینکه وقت این کارها را داشته باشم تلویزیون نگاه نمی کنم و روزنامه نمی خوانم و وقتم را زیاد صرف این و آن نمی کنم. برای وقت خودم هر روز بیشتر ارزش قائل می شوم و این احساس خوبی بهم می دهد. البته اوضاع همچنان هست که بود.
مثلا امروز بابت قراری که آن طرف شهر با مدیر یک کارخانه بزرگ داشتیم. با دو تا از دوستان هلک و هلک رفته ایم و درست سر ساعت 10 دور میز نشسته ایم. اما طرف که در اتاق دیگر بود نیامد و فقط یک بار منشی اش آمد به عذرخواهی که جناب رئیس میآیند. همین. نه حرفی نه پذیراییای و نه حتی لیوانی آب. استاندارم 20 دقیقه است. از آن که رد شد آمدیم بیرون. منشی دوید که ای وای چی شد. گفتم هیچی وقت ما ارزش دارد و شما هم بدان که حداقل کار این بود که رئیست خودش بیاید به عذرخواهی و بعد از ما پذیرایی می کردید؛ لااقل با دو تا بروشور و یک چای! انگار این طور حرفها را نشنیده بود تا به حال. هاج و واج ماندهبود. گفت حالا نمیشود...؟ که گفتم نه و با خونسردی رفقا را هم برداشتم و رساندم خانهشان.
باور کنید احساس خوبی داشتم. یا دست کم خیلی بد نبود. نه به خاطر ادب کردن دیگران؛ نه، بیشعورها را خدا هم نمی تواند ادب کند! از این که اگر دیگران برای وقت من و قرار خودشان ارزشی قائل نیستند، من هستم. لااقل نیمی از ماجرا را!
یا بعداز ظهر باز تهیهکننده برنامهام که چند بار قرار برنامه را به خاطر او جابهجا کرده بودم برای چندمین بار گفت فلان ساعت نمیتواند بیاید؛ یا تنها ضبط کنیم و یا ساعت را تغییر بدهیم. به همین راحتی! من هم زنگ زدم به مدیرش و گفتم با این وضعیت نمیتوانم کار کنم. به همین راحتی! دو ساعت بعد تهیهکننده عوض شدهبود و اوضاع روبهراه شد. به همین راحتی!
البته امکان داشت که آنها هم لج کنند ولی استانداردهای من ثابت شده. برنامه هم لغو میشد از حرفم برنمیگشتم؛ باز هم به همین راحتی!
حاشیه نروم. خلاصهاش که افسرده نیستم، فرسودهام. البته همچنان عزمم جزم است که مطلقا کار دولتی یا شبیه به آن نکنم اما بی حال و منفعل نیستم. فقط حال و حوصله علافی و کلکل ندارم. خستهام.
آدم افسرده وسط راه میماند؛ نگاهی دور بر خودش میاندازد و میبیند هیچ انگیزهای برای ادامه ندارد. نه رفتن، نه برگشتن، نه کج رفتن. اما آدم فرسوده، می نشیند یا حتی میافتد؛ از خستگی، از خار، از آزار. ولی نه برای همیشه. بالاخره راه میافتد، گیریم که برگردد یا مسیرش را عوض کند. یا حتی مقصدش را!
واقعیت این است که بیشعورها دارند دنیا را میگیرند. ولی ما نباید بگذاریم. نباید در کتابها و وبلاگها و کافه ها و هنر و ادبیات محصور بمانیم. ما باید به صنعت، تجارت، سیاست و همه کارهایی که به ظاهر عادی و روزمرهاند وارد شویم. لازم نیست زیاد فداکاری کنیم، همین که بیشعور نباشیم کافیست.
چند شب پیش سالگرد ازدواجمان بود. به فکرم رسید به جای کادو، برویم به یک رستوران شیک و با کلاس، بیشتر برای گپ زدن دو نفره. با زنم رفتیم به رستوران نایب خیابان ولی عصر. ساعت9. هنوز شبِ شب هم نبود. دو طبقه داشت. پرسیدم کجا بنشینیم. گفت فرقی ندارد. رفتیم بالا. هنوز ننشستهبودیم که یک عالمه ماست و دوغ و نوشابه و ماالشعیر و زیتون ریخت به سرمان. دو دقیقه بعد منو را آورد و ایستاد بالای سرمان که زود سفارش بدهیم. دادیم. غذا را آوردند. چیز خاصی نبود. هنوز درست نخورده بودیم که آمدند به جمع کردن. و باز چی میل دارید؟ گفتیم هیچی. رفت. ده دقیقه بعد باز آمد. گفتم چیزی بخواهیم زنگ میزنیم. باز دوباره آمد که پس ببخشید ما وقتمان کم است!
هنوز ساعت ده نشده بود که آنقدر آمد و رفت که ذله شدیم. فقط دو سه میز پر بود. آمده بودیم که به خیال خودمان آرام آرام غذایی بخوریم و دو ساعتی گپ بزنیم. گفتم صورتحساب بیاورد. آورد با یک دانه (یک دانه) آدامس موزی در وسطش. بیشتر از 40 هزار تومان دادم. گله کردم پیش مدیر رستوران. او هم اول عذر و بهانه که "وقتشان محدود است" و بعد به عرف جامعه یک "من عذرخواهی می کنم" که یعنی برو دیگه بابا! ساعت ده بود که بیرون زدیم از شعبه چند میلیاردی یکی از معروفترین رستوران های ایران.
رستوران نایب از آنجاهاییست که باید بگیریمش. با حامد قدوسی گپ میزدم، او هم چند خاطره مشابه از رستوران های –مثلا- با کلاس تهران داشت. آنجا ها را هم بگیریم. بیشتر فروشگاههای خیابان جمهوری را هم. اکثر لباس فروشی را هم. هزار جای دیگر را هم. سنگرهای ما در جدال با بیشعوری مغازهها و رستوران ها و کارخانهها و ادارات و خیابانهاست.
درست است که عدهمان کم است، ولی هیچ هیچ هم نیستیم. لازم نیست کار خیلی خارق العادهای هم بکنیم. باور کنید همین که مثلا من یک کفش فروشی بزنم که در آن سود خوبی کنم ولی با آدم ها با روی خوش برخورد کنم، مشتری ها را درست راهنمایی کنم، بوی عرق ندهم، اطلاعاتی اولیه از کفش و چرم داشتهباشم و با آدمها مثل گوسفند برخورد نکنم خیلی مهم است. یک پیروزی است. پیروزیهایی که البته زحمتش بیشتر از شعار دادن و غر زدن و امضا جمع کردن است؛ هر چند محرکش می تواند همین ها باشد.
من راهم این است. همه جوره سعی می کنم فرهنگ و معلومات و شعور خودم را بالا ببرم ولی حتما این را در ضمیمهی یک کار ملموس اقتصادی و اجتماعی می کنم. فقط بحث نان نیست. من اگر تامین تامین هم باشم بیکار نمی نشینم و علاوه بر کارهای تخصصیام در زمینه طنز، یک کار تجاری یا خدماتی دیگر هم می کنم. چرا من نباید یک صافکار یا بقال یا مانتوفروش یا نقاش یا راننده خوب نباشم؟ فقط اندکی شعور کافیست. چیزی که هم به نفع خودم هست و هم دیگران. فکرش را بکنید اگر بقال و قصاب و راننده آژانس و رفتگر و پزشک محلهتان اندکی شعور بیشتر می داشتند چقدر زندگیتان شیرینتر بود و اعصابتان راحتتر!
من دستم به زانویم است و دلم روشن که آینده به طور کامل از آن بیشعورها نخواهد بود! شما چطور؟
ما داشتیم می رفتیم شمال. شمال همانجایی است که دریا دارد و یک عالمه آب توی دریاست و بابایم می گوید که همه آشغال هایشان را می ریزند توی آن. من و مامان و بابام توی ماشین خودمان بودیم و مامانی و مامان بزرگ توی ماشین عمو مرتضی و خاله مینا. خاله مینا خواهر مامانم هست اما عمو مرتضی داداش بابام نیست و من تا پارسال که بچه بودم به او می گفتم مرتضی! اما مامان و بابام وقتی که من بزرگ شدم و چهارسالم شد گفتند که خوب نیست مرتضی را همینجوری مرتضای خالی صدا کنم و باید به... ادامه...
- برگوی نامت چیست فرزندم تا رازی را با تو در میان نهم؟
- شما که اسم بچهی خودت یادت نیست لازم نیست رازی رو به من بگی باباجون!
از امشب تا چند برنامه بعدی، آقای رضی هیرمندی میهمان برنامه طنز گفتار خواهد بود. توصیه میکنم اگر به مباحث ترجمه ادبی و به خصوص در ژانر طنز که به شدت پیچیده است علاقهمندید حتما این برنامهها را گوش کنید. آقای هیرمندی مترجم بسیار توانا، ریزبین و با سوادی است. در طی چند جلسه برخوردی که با ایشان داشتهام خیلی چیزها یاد گرفتهام. برنامه طنزگفتار سه شنبه شبها از ساعت 23 تا 23 و 30 از رادیو گفتگو روی موج 103 ممیز9 با کارگردانی و اجرای محمود فرجامی پخش میشود.
بعضی چیزا دو پهلو ان
مثل کیش و ریش و قربان
مثل کار خوب
دیروز زنگ زدم به مامانم
گفتم دیگه تموم شد
دیگه واسه مطبوعات کار نمیکنم
خیلی خوشحال شد و دعام کرد
چه کار خوبی!
امروز رفتم بنزین بزنم. ساعت دو تا دو و نیم ظهر توی صف بودم تا نوبتم شد.
تا نوبتم شد بنزین تموم شد.
راننده یک آژانس که تا سر شیلنگ را کرده بود توی باکش، بنزین تمام شده بود؛ داد میزد «دیوثا دیوونهمون کردین!»
کارگرای پمپ ریخته بودن سرش و میخواستن بزنندش.
یارو هم همونطور داد میزد «دیوثا...!»
واقعا دوریالی این کارگرای پمپ کجه.
از یکی از همون دوریالیکجها با هزار خواهش یک لیتر بنزین خریدم به هزار و پانصد تومان.
زندهباد دیوثا که کارشون رو خوب بلدن!
خانه به دوش ِ فنا در شب طوفانی ام
داغ کدامین خطا خورده به پیشانی ام
همسفر بادها ، رفته ام از یادها
فاصله ای نیست تا لحظهّ ویرانی ام
خوب ، نه آن گونه خوب ، تا به بهشتم بری
بد ، نه بدانگونه بد ، تا که بسوزانی ام
سایهّ اهریمن است ، یا شبحی از من است
این که نفس می کشد در من پنهانی ام
کولی زلفت شبی خیمه بر این دشت زد
آه که تعبیر شد خواب پریشانی ام
در شب غربت مپرس حال خراب مرا
یکسره طوفانی ام ، یکسره بارانی ام...
آقا به خدا این روزها آدم یک خبرهایی می شنود که همچین جگرش حال می آید. از جمله خبر ساخت اکستازی اسلامی به دست توانمد بسیجی آذری در ایران که از طریق لینکی از آی طنز به گل آقا و از آنجا به خبرگزاری بسیج خواندم. درست است که در این قبیل مسائل ناموسی، دست ما کوتاه است و خرما بر نخیل، ولی بالاخره بی هیچ هم که نیست. خبر را بخوانید، خود به خود طنز مربوطه به ذهنتان می آید. به این می گویند خودآموز طنزپردازی! خدا خیر به دوستان بدهد. "ولیکن" این هم اصل خبر:
شاهین زوارقی از مبتکرین و مخترعین بسیجی در دانشگاه علمی کاربردی مراغه موفق به کشف داروی گیاهی با عنوان "اکستازی اسلامی "شد.
به گزارش باشگاه خبرنگاران بسيج، این دارو که بدلیل شادی آور بودن اکستازی اسلامی نامیده می شود ، حدود 3 سال بر روی 80 نفر از دانشجویان داوطلب امتحان شده است.
"اکستازی اسلامی" جهت جلوگیری از انسداد رگهای قلبی می باشد که از عصاره 6 گیاه از جمله گیاه آمگا ،عصاره بید مشک و عصاره گیاه نعناع بدست آمده و به صورت نوشیدنی می باشد.
این دارو برای اولین بار در جهان بصورت گیاهی تهیه شده و بصورت شیمیایی نمی باشد که برای کبد عوارض جانبی داشته باشد و لیکن این داروی گیاهی هیچگونه عوارض جانبی ندارد.
مقاله این مبتکر بسیجی در کشور فنلاند از بین 30کشور شرکت کننده رتبه سوم را کسب نموده و همچنین در سال 85در جشنواره امیر کبیر به عنوان مقاله اول شناخته شده است.
ریاضی، دبیر شورای عالی فناوری اطلاعات : «آمار نشان می دهد بیشترین مصرف اینترنت توسط کاربران خانگی در محیطهای چت (گفتگو) سپری می شود و از 27 هزار کاربر اینترنت حداقل 26 هزار نفر از آنها به سرعت بیش از 56 کیلو بیت نیاز ندارند.»
گزینه مناسب را انتخاب کنید:
1- ای تو اون آمارت ریاضی...
2- ای تو اون روحت ریاضی...
3- یارو چت کرده که همه رو در حال چت دیده...
4- هر سه گزینه فوق.