بايگانی April 2007

حاج منصور مرد

پدرزنم عصر دوشنبه درگذشت. صبح پیش اش بودم. به سختی حرف می زند و گه گاه چشمهایش را باز می کرد ولی همه را می شناخت.

در این هفت هشت سالی که می شناختمش، ندیده بودم لبخند تحقیرآمیز بزند ولی امروز هر کدام از ما را که می دید لبخندهای تحقیرآمیزی بر لبان بی رمقش می نشست.

یعنی حاج منصور ما را چطور می دید؟

صادق باش مسعود

برادر گرامي، آقاي مسعود ده‌نمكي
راستش نمي‌خواستم درباره اولين فيلم سينمايي شما چيزي بنويسم. اصولا نه كيفيت اين فيلم در ژانر طنز و نه روحيه شما در برخورد با انتقادات را طوري نمي‌ديدم كه نقد مثل مني، فايده‌اي براي خراجي‌ها و سازنده‌اش داشته باشد. حتي با وجود آن جار و جنجالي كه در جشنواره فيلم فجر به راه انداختي و فضاي يك رويداد فرهنگي را متشنج كردي، باز هم دوست نداشتم درباره شما و فيلمت مطلبي بنويسم، چون مدتهاست دارم تمرين مي‌كنم كه به دام جنجال و جنجال‌سازان نيفتم و كار خودم را بكنم. چون بارها و بارها ديده‌ام كه گذشت زمان چطور هر چيز و هر كسي را در جاي و جايگاه خودش مي‌نشاند.

اما در اين چند هفته‌اي كه از اكران «اخراجي‌ها» مي‌گذرد، اظهارنظرها و برخوردهايي از شما مي‌بينم كه احساس مي‌كنم بيش از آن‌كه مختص آدمي به نام مسعود ده‌نمكي باشد، نشانه چند سوءتفاهم اجتماعي ـ سياسي است؛ سوءتفاهماتي كه به راحتي باعث توهم مي‌شود و از اين نظر، وظيفه ديدم همان‌طور كه بايد با مواد توهم‌زا برخورد كرد، با اين تفكرات به اندازه خودم برخورد كنم. البته بسيار محتمل است كه شما با آن پس‌زمينه ذهني كه براي خودت ساخته‌اي، اين مطلب را هم در بايگاني «حسادت‌ها و خرده‌حساب‌ها و لجن‌پراكني‌ها و... » و اين طور چيزهايي كه تقريبا انگيزه تمام نقدها به اخراجي‌هايت را به آنها مرتبط مي‌كني، بگذاري. البته مختاري، ولي توصيه مي‌كنم فقط براي چند دقيقه هم كه شده، ذهنت را از اين «دوپينگ‌هاي اعتماد به نفس» رها و فرض كني كه يك دوست ـ دوستي كه بهتر از خيلي‌ها مي‌شناسدت ـ مي‌خواهد چند نكته را به تو گوشزد كند:


1ـ مسعود جان! شنيدم كه در يك مصاحبه تلويزيوني گفتي كه ما «انقلاب كرديم و جنگ كرديم... ». خواهش مي‌كنم همين جا ترمز كن و از خودت سؤال كن كه در هنگام انقلاب چند ساله بودي؟ اگر يادت نمي‌آيد، بگذار من به تو كمك كنم. تو متولد 1349 هستي و در سال 57، هشت ساله بودي. بله درست است؛ هشت ساله! و اگر خيلي باهوش و بااستعداد بوده باشي، در اين سال، كلاس دوم دبستان بوده‌اي و مثل هر پسربچه هشت ساله‌اي، تازه ياد گرفته بودي كه بند كفش‌هايت را ببندي و زنگ تفريح‌ها ساندويچ نان و پنيري را كه مادرت برايت پيچيده بود بخوري.
البته اين گناه من و تو نيست كه آن زمان خيلي كوچك بوديم، ولي قاعدتا نمي‌توانيم ادعا كنيم كه «ما انقلاب كرديم... » و بعد براي اين سهممان در انقلاب كردن، از ديگران طلبكار باشيم و براي نسل بعدي تعيين تكليف كنيم (حتي تكليف‌هاي خوب!).

در مورد جنگ هم خودت بهتر از من مي‌داني كه سابقه حضورت در جبهه چقدر بوده. البته صغر سن، باز هم تقصيري را متوجه تو نمي‌كند؛ ولي اين‌كه در تمام اين سال‌ها، مثل يكي از پيش‌كسوتان دفاع مقدس حرف مي‌زني، موضع مي‌گيري، غر مي‌زني و براي ملت و دولت تعيين تكليف مي‌كني، من را موظف مي‌كند اين نكته را به تو گوشزد كنم كه اگر قرار بود هر كس كه چند ماه سابقه حضور در جبهه را داشته، مثل تو و بعضي از معدود همفكرانت، عمل كند، بي‌شك الان ايران يك سرزمين ملوك‌الطوايفي بود! ضمنا حالا كه تا اينجا آمديم، بد نيست اين را هم دوستانه بگويم كه گهگاهي سابقه «فرماندهي»ات از دهانت مي‌پرد. باور كن اين ادعا ديگر خيلي ضايع است و براي برو بچه‌هاي جبهه و جنگ، چيزي جز مايه تفريح نيست. سال‌هاي آخر جنگ، در حد و اندازه و سابقه و روحيات تو، فرمانده؟ شوخي نكن مسعود جان!

2ـ مسعود جان! اصلا بيا فكر كنيم تو واقعا در تمام تظاهرات مردم ده‌نمك و تهران عليه شاه شركت داشته‌اي و به جاي چند ماه، چند سال در دفاع مقدس بوده‌اي و اصلا به جاي فرمانده دسته، فرمانده لشكر بوده‌اي! من كه به نوبه خودم دستت را مي‌بوسم و از تو سپاسگزارم و قطعا بسياري از مردم ايران قدرددان تو و هم‌رزمانت هستند؛ ولي مسعود جان، اينها باعث نمي‌شود كه كسي مثل تو (با همان فرض غيرواقعي كه داشتيم) منتي بر سر كسي داشته باشد. اينها را از اين جهت مي‌گويم كه در اين چند سالي كه مي‌شناسمت، چه آن زمان كه در خيابان‌ها با برخي به روش‌هاي ويژه(!) برخورد مي‌كردي و چه آن زمان كه در روزنامه‌ات به كساني مثل حاتمي‌كيا حمله مي‌كردي و چه آن زمان كه در مناظره‌هايت مي‌گفتي كه حاضري تيربار برداري و چند ميليون نفري ... و چه الان كه مثلا فيلم مي‌سازي، همواره اين لحن طلبكارانه‌ات آزارم مي‌دهد. انگار تو در تمام اين سال‌ها در فقر و گمنامي و بي‌اعتنايي، براي رضاي خدا از جان براي دين و مردم و ميهن مايه گذاشته‌اي و حالا لب به شكوه باز كرده‌اي.

مسعود! عزيزم، بيدار شو. برو و يك روز، شيران بي‌ادعاي دفاع مقدس را ببين كه سال‌هاست در كنج آسايشگاه‌ها، با سوند و ماسك و زخم بسته زندگي مي‌گذرانند و هنوز خود را مديون مردم و انقلاب مي‌دانند. البته مي‌دانم كه تو و كساني مثل تو هم گه‌گاه جملاتي مثل «ما كاري نكرديم» و «همه‌اش انجام وظيفه بود» و از اين طور تعارفات تبليغاتي تكه‌پاره مي‌كنيد، ولي برادر من، «دو صد گفته چون نيم كردار نيست»!
اين حرف‌ها و آن كارها آنقدر به هم نامربوطند و اصرار به ربط آنها مضحك، كه «من نه مرغ مي‌خواهم و نه سيمرغ» ‌گفتن و براي يك كانديدا شدن يقه دريدن! و تازه چه كسي گفته كه فقط انقلاب‌كرده‌ها و جنگ‌رفته‌ها دينشان را ادا كرده‌اند و ديگران مديونند؟ وقتي اگر داشتي برو و مرارتي را كه همين الان جوانان اين مرز بوم در پادگان‌ها و پاسگاه‌هاي سپاه و ارتش و نيروي انتظامي براي نگاهداري مرزها و حفظ نظم و امنيت شهرها و روستاها مي‌كشند رااز نزديك ببين، تا بداني كه مليون‌ها نفر ديگر هم تا آنجا كه توانستند و مي‌توانند دين‌شان را به مردم و ميهن ادا كردند و مي كنند.

3ـ مسعود جان! باور كن من نمي‌‌خواهم گذشته‌ات را به يادت بياورم و كارهايي كه كردي و حرف‌هايي كه زدي و چيزهايي كه نوشتي را يادآوري كنم، چون دست‌كم حال خودم بد مي‌شود، ولي وقتي مي‌بينم همان مسعودي كه در دوران اكران شاهكار سينماي ايران، «آژانس شيشه‌اي» كه تحسين توأمان مردم و منتقدان را به همراه داشت، خيلي «خيرخواهانه» به آن مي‌تاخت و در صفحه اول نشريه‌اش (شلمچه) آن را «آژانس گيشه‌اي» مي‌خواند، حالا توي دهان داوران و منتقدان مي‌زند و «استقبال مردم» را شرط اصلي مي‌داند، حق دارم براي تو نگران شوم و بعضي چيزها را يادت بياورم.
مسعود جان، ‌من از آن منتقدان و روشنفكراني كه دايم به آنان متلك مي‌گويي نيستم و هيچ بد نمي‌دانم كه يك فيلمي «گيشه‌اي» و «بفروش» باشد. جانماز حزب‌اللهي بودن هم آب نمي‌كشم كه از فعاليت بعضي هنرپيشه‌ها و بعضي اطوارها در فيلمت خون در رگم به جوش بيايد، ولي به خود حق مي‌دهم فقط اين سؤال را بپرسم كه آيا تو هماني كه گيشه داشتن فيلم‌ها (آن هم در حد «آژانس شيشه‌اي»!) را مذموم مي‌دانست؟ و هماني كه گروهت شيشه بعضي سينماهايي كه «آدم‌برفي» را نمايش مي‌دادند، مي‌شكستند؟

اگر هماني، كه اين «اخراجي‌ها» با بازي (و تا حدودي كارگرداني!) عبدي و شريفي‌نيا و حيايي با تو چه نسبتي دارد؟ و اگر همان نيستي، چرا اينقدر اصرار مي‌كني كه تغيير نكرده‌اي و اصرار داري كه راه مخملباف (بلاتشبيه!) را نخواهي رفت؟ و اگر در اثر گذشت زمان، مثل بسياري آدم‌هاي ديگر، ‌معقول‌تر شده‌اي و تصميم گرفته‌اي كه راه فرهنگي و انساني‌تري را انتخاب كني، پس چرا مثل چماق‌كش‌ها سيمرغت را پس زدي و الان هم مواضع نامربوط مي‌گيري؟

4ـ مسعود، مسعود عزيزم!
اميدوارم تا اينجا فهميده باشي كه اين مطلب نه براي «اخراجي‌ها» كه براي مسعود ده‌نمكي است. واقع هم آن است كه صدها بار بيشتر از اين اثر، خالق آن براي من مهم است. مسعود! اين تويي كه مي‌تواني ده‌ها اثر بهتر ديگر، حتي در سطح متوسط و خوب توليد كني، اگر خودت و جامعه‌ات را بهتر بشناسي. البته انصافا جامعه را تا حدودي مي‌شناسي، چراكه اگر جز اين بود، مدتها پيش بايد از موج رسانه‌اي پياده مي‌شدي.
همين‌طور، خط قرمزها را هم خوب مي‌شناسي كه مي‌تواني با نزديك شدن و حتي عبور از آنها، مخاطبان بسياري را جذب كني. اما در مورد همين جامعه، گرفتار يك بدفهمي هستي كه هم از روحيات خودت تأثير مي‌گيرد و هم بر آن تأثير مي‌‌گذارد. مثلا تو با دانستن اين‌كه مردم از بعضي شعارها خسته شده‌اند، فيلمي عليه آن شعار مي‌سازي كه «مي‌گيرد.»

اما نكته اينجاست كه «جنس» گرفتن فيلمت و استقبال مردم از «اخراجي‌ها» را درست نمي‌شناسي. تو با همان روحيات خودت گمان مي‌كني كه چون حرفي كاملا نو، بديع و حسابي زده‌اي از اخراجي‌هايت استقبال شده است و خصوصياتي مثل شوخي‌هاي دم دستي، استفاده از بازيگران مشهور، تيپ‌هاي كليشه‌اي، فيلمنامه آبگوشتي و اين قبيل چيزها را فرعي مي‌داني، اما واقعيت اين است كه اينها مردم را به سينما مي‌كشاند و اصل و فرع از ديد خالق و مخاطب اثر، جايشان با هم عوض شده است. بعد همين سوءتفاهم كه «از خودت» ناشي شده، «روي خودت» تأثير مي‌گذارد و بيشتر و بيشتر در توهم فرو مي‌روي. اين است كه «فقر و فحشا» كه فيلمي كاملا شعاري و به دور از ظرافت‌هاي فيلمسازي مستند است، به خاطر جذابيت‌هايي كه خودت بهتر از من مي‌داني، پرمخاطب مي‌شود، اما كارگردانش گمان مي‌كند به خاطر طرح موضوعي جذاب و دردمندانه اين اتفاق افتاده و «كدام استقلال؟ كدام پرسپوليس؟» را مي‌سازد ... و بعد «اخراجي‌ها» را!

مسعود جان، من البته هم براي تو هم براي مخاطبي كه از فيلمت لذت مي‌برد، ارزش قايلم و هيچ وقت حرف‌هايي را كه مثلا تو درباره «آدم‌برفي» و آنهايي كه از ديدن آن فيلم لذت مي‌بردند، مي‌گفتي درباره شما نمي‌گويم، ولي به عنوان يك آدمي كه دست‌كم در حوزه طنز، سال‌هاست فعال است و ضمنا هيچ اشتراك يا تضاد منافعي با شخصي محترمي به نام مسعود ده‌نمكي ندارد، به تو مي‌گويم نه تنها «اخراجي‌ها» به شدت ضعيف است، بلكه در تنزل سطح سليقه مخاطب ايراني، نقش عمده‌اي ايفا مي‌كند. البته خوشبختانه من مانند گروه‌هاي فشار، بلافاصله با حمله فيزيكي و حتي قلمي، اداي وظيفه نمي‌كنم، اما فكر مي‌كنم در حد نوشته‌اي دوستانه، حق و بلكه وظيفه داشته باشم.

برادرم، برخلاف مدعاي تو كه دايم تكرار مي‌كني «اين همه فيلم درباره دفاع مقدس ساخته شده بود،‌ چرا از آنها به اندازه اخراجي‌ها استقبال نشد؟ پس لابد حرف جديدي دارد»، حقيقت آن است كه از هر فيلمي تا اين حد به خط قرمزهاي اخلاقي، اجتماعي و فرهنگي يك جامعه ـ كه ديگران از نزديكي به آنها برحذر داشته مي‌شوند ـ نزديك و حتي از آن عبور كرده باشد، همين قدر استقبال مي‌شود و واقعيت اين است كه اين امكان رشك‌برانگيز، اين دوپينگ ويژه، در اختيار كسان بسيار معدودي قرار مي‌گيرد، اما يكي مي‌شود كمال تبريزي كه وقتي «مارمولك» را مي‌سازد و با يك فيلم كمدي با محوريت روحانيت، گيشه سينماي ايران را تكان مي‌دهد، به فيلمنامه و بازيگري هم بها مي‌دهد و سعي مي‌كند حال كه «امكان ويژه‌اي» در اختيارش گذاشته شده، دست‌كم سطح سليقه مخاطب را تنزل نبخشد و ضمنا ادعاي خاصي هم ندارد؛ اما يكي مي‌شود مسعود ده‌نمكي كه نه تنها از اين امكان به نحوي نامناسب در حوزه هنر استفاده مي‌كند، بلكه حرمت آنها را كه كارش را تأييد نكرده‌اند، مي‌شكند و رجز مي‌خواند و متوهم مي‌شود.

5ـ ده‌نمكي جان! من نه به تو، نه به فيلمت و نه به موفقيتت حسودي نمي‌كنم. به خصوص موقعيتي كه داري كه باعث مي‌شود آنچنان پشتوانه مالي برايت فراهم شود كه ستاره‌هاي گيشه را دور خودت جمع كني؛ موقعيتي كه باعث مي‌شود نه تنها در اكران «اخراجي‌ها» با گروه‌هاي فشار روبه‌رو نشوي، بلكه حمايت خيلي‌ها را هم به همراه داشته باشي و موقعيتي كه باعث مي‌شود به طور جدي براي كپي‌هاي غيرمجاز فيلمت وارد عمل شوند. اينها مذموم نيست، مسعود جان. بلكه حتي مثل نمونه آخري (واكنش در قبال كپي‌هاي غيرمجاز) اي بسا كه سرآغاز حركت‌هاي خوبي در سينماي ايران شود، اما از تو مي‌خواهم كه پيش از هر اظهارنظري در محكوميت ديگران و تأييد خودت، اينها (عوامل ويژه حمايتي) را در نظر داشته باشي. به ويژه وقتي كه مي‌خواهي براي چند ماه حضورت در جبهه بر سر ديگران منت بگذاري و وقتي كه وسوسه مي‌شوي كه مثل يك ايثارگر كه حقش خورده شده است، گلايه كني!

واقعا فكر مي‌كني اين موقعيت‌هاي ويژه تو از كجا فراهم شده است؟ نكند جدي جدي باورت شده است كه تو يك آدم غيرسياسي هستي و با دست خالي و بي هيچ حمايت خاصي اخراجي‌هاسازي كرده‌اي؟
مسعود جان، باور كن نه اين كارها و نه ژست‌ها در شأن يك هنرمند نيست، چه رسد به كسي كه نام خودش را به ارزش‌ها و اصول پيوند زده. حالا گيريم لحظه‌اي احساساتي شدي و از روي پيش‌كسوتاني مثل نصيريان و پرستويي و ده‌ها نفر مثل ايشان شرم نكردي و آن كارها را در آن شب كردي و فرض مي‌كنيم به خاطر ناآشنايي‌ات با مقوله سينما، نمي‌دانستي يا نمي‌داني كه بزرگاني در حد «اسكورسيزي» سال‌هاي سال بي‌جايزه فيلم ساختند و معترض هم نشدند... ديگر اين تكنيك‌هاي نخ‌نماشده جلب ترحم چيست كه در پيش گرفته‌اي؟ مثلا اين اصرار به واقعي بودن داستان و عكس نشان دادن و گريه كردن و اين كارها.

برادرم، فيلمي ساخته‌اي، فروش هم رفته، كسي هم مزاحمت نيست، ديگر چه اصراري داري اشك بريزي و بگويي كه «مجيد سوزوكي» يكي بوده از بچه‌هاي تحت فرماندهي تو در جبهه؟ كه آن وقت يكي مثل من مجبور شود حرص بخورد و با خودش بگويد: كسي كه حال و هواي يك منطقه نظامي را آن‌طور توصيف مي‌كند (اولين شب حضور بچه‌ها و برداشتن ماشين و گشت زدن و آواز خواندن و حال كردن و ...!) اصلا به عمرش منطقه نظامي را ديده؟... چه برسد به باقي ماجرا!
بگذريم.

مسعود جان، سخن بلند شد و زياده‌گويي خوب نيست. ببخشيد، از عوارض نديدن است. اي كاش مي‌ديدمت و به جاي اين نامه بلند، بعد از يك چاق‌سلامتي گرم، به عنوان برادر كوچكتري كه خيرت را مي خواهد، در چند كلام فقط از تو مي خواستم كمي كمتر هيجان داشته باشي، كمي بيشتر به گذشته فكر كني، كمتر ادعا كني و بيشتر حرمت بزرگان را نگه داري... شايد هم همه اين‌ها را در يك جمله خلاصه مي كردم:
گاهي به آسمان نگاه كن!

قربانت
م
+

كمك!

فكر مي كنم كه داره وقتش مي‌شه يه ستون ويژه از ايميل‌هاي بامزه‌اي كه هر روز دريافت مي كنم، راه بندازم. تا اون موقع عجالتا اگه كسي مي تونه مشكل مليحه خانوم كه از فرانسه براي حل مشكلش از من كمك خواسته رو حل كنه فوري خبر بده:

میخواهم سی دی های رقص محمد خردادیان و فرزانه کابلی را تهیه کنم ولی نمی‌دانم از کجا

لطفاً راهنمایی فرمایید.

دقت!

36798.jpg

ضرغامي: در نظربازي ما، بي‌خبران حيرانند

من چنينم كه «نمــودم»، دگر ايشان دانند!

فیلتر؟!

بعضی دوستان کامنت گذاشته اند که وبلاگ من فیلتر شده. خودم که چک می کنم می بینم فیلتر نیست. لطفا اگر شما هم این وبلاگ را بدون فیلترشکن نمی توانید ببینید، برایم کامنت بگذارید.

پي‌افزود: تا حالا مشخص شد كه بعضي آي‌اس‌پي‌ها زحمت كشيده، ما را فيلتر نموده‌اند و بعضي هنوز ننموده‌اند!

متن یک ای میل و پاسخ من

متن ایمیل:

من (...) فارغ التحصيل کارشناسي ارشد رشته مهندسي نفت گرايش حفاري و دانشجوي سال اول کارشناسي ارشد اقتصاد و انرژي هستم . حقيقت اين است گروهي از دانشجويان روي يک الگوي مناسب سرمايه کذاري در صنايع بالادستي نفت و گاز کار مي کنيم و با همه گروهها و اساتيد هم صحبت کرده ايم با توجه به ديدگاه هاي ارزنده جنابعالي
دراين زمنيه از شما نيز در تحقق اين امر استمداد مي طلبيم و از شما مي خواهيم به 3 موضوع ذيل پاسخ بدهيد البته اينجانبان به مشغلات کاري جنابعالي اشراف کامل داشته ولي با اين وجود از جنابعالي عاجزانه خواشهمنديم ما را در اين موضوعات راهنمايي کنيد .

کالبد شکافي سرمايه گذاري خارجي در ايران
قراردادهاي بيع متقابل و نظر جنابعالي در مورد آن
ارائه يک الگوي مناسب سرمايه گذاري منطبق بر منافع ملي
تعيين و معرفي افرادي که در ايران يا خارج آن بتوانند به ما کمک کنند .
 

قبلا از همکاري جنابعالي کمال تشکر و قدرداني را دارم . 

با تجديد تشکر (...)


پاسخ من:

جناب آقای(...) فارغ التحصيل کارشناسي ارشد رشته مهندسي نفت گرايش حفاري و دانشجوي سال اول کارشناسي ارشد اقتصاد و انرژي؛

برای این حقیر باعث خوشحالی و سرافرازی می باشد که حضرتعالی و همکاران فرهیخته و دانشمندتان که روی يک الگوي مناسب سرمايه گذاري در صنايع بالادستي نفت و گاز کار مي کنيد، اینجانب را که حتی مفهوم "صنایع بالادستی" را نمی داند و تنها سرمایه گذاری و فعالیت اقتصادی اش، اختصاص وام ازدواجش به یکی از دوستانش بوده که منجر به خورده شدن آن بینوا شد،را برای نظردهی در این خصوص انتخاب فرموده اید.

و اما در مورد مواردی که عنوان فرموده اید، مختصرا عرض می کنم:

در مورد "کالبد شکافي سرمايه گذاري خارجي در ايران"، معتقد به کسب اجازه از اولیای دم می باشم. همچنین با توجه به اینکه در روایات اکیدا از مثله کردن (حتی اگر سگ مرده ای باشد) پرهیز داده شده، احوط آنست که قبلا از کالبد شکافی، کسب اجازه فقهی هم بشود.

 در مورد "قراردادهاي بيع متقابل" نظر بنده هم بع بع متقابل می باشد.

همچنین در خصوص "ارائه يک الگوي مناسب سرمايه گذاري منطبق بر منافع ملي"، کماکان بانو اوشین به نظرم الگوی خوبی ست!

و در پایان در مورد "تعيين و معرفي افرادي که در ايران يا خارج آن بتوانند به شما کمک کنند" متاسفانه کاری از من برنمی آید چون شوربختانه تمام کسانی که من می شناسم یا سرشان به یک کار درست و حسابی بند است و یا دارند ای میل های صدتا یک قاز به آدمهای بی ربطی که ضمنا صاحب دیدگاه های ارزنده ای در اون زمینه هستند، می فرستند. تنها کمکی که می توانم به شما در این زمینه بکنم، توصیه به پرهیز از خوردن ترشی است.

قبلا از حسن ظن اساتیدتان به شما و جنابعالي به خودم  کمال تشکر و قدرداني را دارم . 

با نثار فاتحه مجدد برای صنايع بالادستي نفت و گاز، محمود فرجامی

قابل توجه دوستان

و در خبر است که خدای رحمت فرستد بر آنکه جز خود را نیز ببیند و در لینک آی طنز، لینک دهد...

چشم‌هاي آلوده

من دست كم به عنوان يك آدمي كه هر روز سال 85، كارم زير رو كردن بخش‌ عكس‌هاي خبرگزاري‌هاي ايران و تماشاي عكس‌هاي منتخب بسياري از خبرگزاري‌هاي جهان بوده، شديدا و شديدا اين حرف‌هاي پيمان هوشمندزاده را قبول دارم و دعوت مي‌كنم شما هم متن كامل نقد او به جريان عكاسي خبري ايران را از اينجا بخوانيد.

يك چند جمله‌اي اينجا مي‌آورم (درشت كردن بخشي از متن‌ها از من است و خب طبيعتا نشان‌دهنده موافق‌تر بودنم با آنها):

عکاسی خبری ما متوهم شده است. و این توهم، توهم خطرناک و واگیر داریست که از عکاسان حرفه ای ما به عکاسان جوانتر خواهد رسید. و بی شک در صورت ماندن در این وضعیت به شاخه های دیگر عکاسی نیز سرایت خواهد کرد.
به نظر می‌رسد که این بیماری را باید از چشم عکاسان خبریمان دید. چرا که بیشتر جار و جنجالهایی که در جامعه عکاسی شکل می گیرد به چند دلیل از این ناحیه شروع می‌شود:
اول اینکه تریبون دارند و بدون درد سر حرفشان را می زنند. هر لحظه اراده کنند بلندگو را می گیرند و هر لحظه بخواهند خفه‌اش می‌کنند.
دوم اینکه به هر حال آدم های معروفی هستند، آنقدر که حتی بدترین عکاسِِِِ بدترین روزنامه را همه می‌شناسند، که خوب طبیعی هم هست. ولی حتی روزنامه نگارهای ما به ندرت پیش می‌آید که روی عکاس غیر خبری‌ای شناخت داشته باشند. در نتیجه حرفشان را هم نمی‌خوانند.
سوم اینکه کلاً عاشق شلوغ‌بازی هستند، فرصت‌طلب هستند و از کوچکترین فرصتی استفاده می‌کنند که خودخواهی‌هایشان را ارضاء کنند و کم کاری‌هایشان را جبران...
ولی مشکل از کجاست؟
اول ازهمه بیماری لاعلاجی به اسم بادکنک است. همه عکاسان خبری چه در ایران و چه خارج از ایران، چه بخواهند و چه نخواهند باد می‌شوند و این چیزی نیست که دست خودشان باشد، خاصیت رسانه است و بس.
متاسفانه برخلاف سایر شاخه های عکاسی در عکاسی خبری ما چیزی به اسم آماتور بودن بی‌معناست. و آنها یکدفعه، خیلی ناگهانی و حتی گاهی ناخواسته حرفه ای می‌شوند. چیزی به اسم مسیر رشد در این رشته وجود ندارد که در آن مسیر عکاس دچار تغییر و تحولی شود. از همان ابتدا آنقدر فشار و استرس کار زیاد هست که زمانی برای تامل و مطالعه نمی‌ماند. در نتیجه همه در همان ابتدای کار حرفه‌ای می‌شوند و بنام. روزنامه‌ها مثل تلویزیون می‌مانند، بدجوری آدمها را خراب می‌کنند. هفته اول کار معروف‌ات می‌کنند و کار تمام است. فرقی هم نمی‌کند که توی چه روزنامه‌ای باشی یا اینکه کارت خوب باشد یا بد. آنهایی که کارشان خوب باشد خودشان را ثبت می‌کنند ولی این به معنی این نیست که آنهایی که بد کار کرده‌اند مشهور نمی‌شوند. اتفاقاً می‌شوند اما ثبت نمی‌شوند.
لابه لای این عده، عده خیلی کمی جنبه این باد‌شدن را دارند، عده ای ندارند. آنهایی که می‌فهمند و به موقعیت خودشان آگاهند، می‌دانند کجای کارند. آنهایی هم که ندارند مثل آب خوردن بادشان می‌خوابد ولی متاسفانه این آب خوردن خیلی دیر می‌رسد و همین مشکل است که باعث انتقال بیماری به جوانترها می‌شود. و بدبختانه عده خیلی خیلی زیادی از این جماعت دچار این عارضه هستند.
متوهم اند، و توهمشان روز به روز بیشتر می‌شود. با چهارتا عکس فکر می‌کنند دنیا را فتح کرده‌اند. بدون در نظر‌گرفتن ظرفیتهای‌شان قدرت طلبی می‌کنند. و برای رسیدن به این طلب که نه معلوم است از چه کسی می‌خواهند و نه معلوم است چیست از هیچ کار اخلاقی یا غیر‌اخلاقی‌ای هراسی ندارند. با کپی برداریهای مکرر روزنامه‌ها را پر می‌کنند و با تعریف و تمجیدهای بی‌اساس همدیگر را.
...
آنها در این راه به سردبیرهای‌شان کلک‌های بامزه‌ای می‌زنند که در نهایت مردم هم بی نصیب نمی‌مانند. کلک‌هایی که یکی دو بار اولش جالب است ولی بیشتر که می‌شود چشم را کثیف می‌کند. و چشمی که آلوده شد تمیز کردنش به این سادگی‌ها نیست. از زاویه‌های عجیب و غریب دیدن ابتدایی‌ترینش است و بعد کار به کادرهای کج و معوج و دهن پر کنی می‌کشد که حق والانصاف نه تنها بچه گانه است بلکه نشانه ایست از اتمام عکاسش. دست و پا‌زدنی‌ست برای ماندن، برای حفظ شهرت کاذب روزنامه، چهار چنگولی چسبیدن به جایی که تنها نشانه بودنشان است و بی توجه به این نکته که عکسی که بیش از نیم میلیون بیننده دارد چه تاثیری خواهد گذاشت. آنها حتی فراموش کرده‌اند که بخشی از کارشان آموزش دیدن به مردم است. با این حال، این نکات و شیرین کاریهای از این قبیل کارهای تکنیکی پیش پا افتاده جریان است و سئوال چیز دیگریست.
...
اینکه ازعکاسان طبیعت یا سینما نباید توقع مسئولیت‌های اینچنینی داشت قابل فهم است. اینکه یک عکاس تاتر، معماری یا تبلیغاتی نسبت به مشکلات اجتماعی بی تفاوت باشد قابل فهم است اما اصولا عکاس خبری ای که هیچ وظیفه‌ای برای خودش قائل نیست یعنی چه؟ عکاس خبری بدون بینش سیاسی ، بدون تعهد اجتماعی، و حتی بدون ایده ئولوژی چه معنایی دارد؟ این یکی قابل فهم نیست. نتیجه اش هم افتضاح می‌شود. همین می‌شود که هر جایی هستند. همین می شود که روزنامه راستی که تعطیل شد می‌رود چپی، چپی که تعطیل شد می‌رود راستی، می‌رود فلان حزب، می‌رود فلان آژانس. همینطور می‌چرخد. صبح برای یکی کار می‌کند عصر برای دشمنش. یک چیز لنگ در هوای بی شخصیت.
اگر همه جای دنیا عکاس خبری، عکاس خبریست بخاطر وظایفیست که به دوش می‌کشد، نه اینکه آرشیوش با تنگ و گشاد شدن مانتوها دسته بندی شود. نه اینکه با عقب جلو شدن روسری‌ها اسمش رو بیاید، نه اینکه با کج وراست شدن کادر، عکس یک قالب کند. نه، نمی‌شود ، نمی‌شود که هم قیافه‌اش را گرفت، هم نانش را خورد، هم ادعایش را داشت، هم پولش را گرفت و هم کارش را نکرد. آن هم توی مملکتی که این همه جای کار دارد، جایی با این همه مشکل، این همه خبر.
اما چند عکاس خبرساز داریم؟ بدبختی اینجاست.
دنبال خبر دویدن یک چیز است خبرساز بودن چیز دیگر. دنبال خبر دویدن هنر نیست، سخت هست ولی هنر نیست. این هنر نیست که هشت سال دنبال رییس جمهوری بدویم که نکند بی هوا دستش برود توی دماغش. از میلیون‌ها عکسی که از آقای خاتمی گرفته شد چند فریمش ماند؟ چند فریمش می‌ماند؟ مزخرفاتی که از ایشان کتاب هم شد یا می‌شود را کنار بگذاریم که معیارمان اباطیل نیست. حتی اگر فریمهای به اصطلاح سانسوری را حساب کنید( که ادعایش هم کم نیست ) به بیست فریم نمی‌رسد. بیست فریم عکس که عکس باشد. و این یعنی دنبال خبر دویدن. عکاس خبری‌ای که تا خبر هست، او هم هست و وقتی خبر نیست، نیست، همان بهتر که کلاً نباشد. عکاس خبری‌ای که از موقعیت خودش، از جایگاه خودش، از جغرافیای خودش خبر نداشته باشد همان بهتر که انجمن درست کند. همان بهتر که انجمنش گدای چهار تا دوربین و کامپیوتر باشد؟ آنهم از دولتی گدایی کند که قرار است منتقداش باشد. کجای دنیا، کدام انجمن مستقلی، از دولت کمک می‌گیرد که ما می‌گیریم؟
عکاسی را که همینطور بی حساب بادش کنیم، بلند می‌شود می‌رود افغانستان، آن هم وسط جنگ، عکس چهارتا زن برقع ای می‌آورد. یعنی توی کابل هیچ خبر دیگری نبوده الا همین؟ بلند می‌شود می‌رود عراق، وسط جنگ، یک خروارعکس سیم برق می‌آورد. فرقی هم نمی‌کند کجا، هر‌جای دیگری هم برود همین است. از عکاسی که نه می‌داند برای چه و یا حتی دردآورتر، برای که کار می‌کند چه انتظاری می‌شود داشت؟
...
بی‌انگیزه است و استقلال ندارد، نه استقلال مادی و نه استقلال فکری. و مهم‌تر از همه، فراموش کرده‌اند که عکاس خبری یعنی : ما چشم شما هستیم.
کدامتان هستید؟

وقتي كلاش مي‌خواست گولم بماله!

امشب آنلاين بودم و شديدا مشغول كاري كه ديدم يك پيغام بي‌ربط از بهمن هدايتي صاحب كلاشينكف ديجيتال آمد. راستش من و اين آقا بهمن تاحالا هيچ رابطه‌اي -اعم از افلاطوني و غير آن- با هم نداشتيم و فقط گويا يواشكي وبلاگ همديگر را مي خوانديم. اين پيغام بي ربط، سرآغاز اولين گپ دوستانه و باب آشنايي ما شد كه از قضا بي مزه هم نشد.

اين چت را با اجازه بهمن، اينجا مي گذارم، شايد براي شما هم مفرح باشد. چت دقيقا از همين‌جا شروع شده كه مي خوانيد. به جز چند كلمه، هيچ تغييري در متن ندادم و هنگام خواندن در نظر داشته باشيد كه خيلي سريع جواب‌ها رد و بدل مي‌شد. يك چند جايي هم بي ادبي و غيبت كرديم كه اميدوارم هم شما و هم آنهايي كه غيبتشان شد ببخشند.  

شكلك‌ها منتقل نشدند، به جايشان كركتر گذاشتم...

bahman hedayaty: http://www.sainttouka.persianblog.com/ وبلاگ توکا نيستاني
M F: عليك وبلاگ توكا نيستاني!
bahman hedayaty: :-P
bahman hedayaty: نگاه کنيد به کاغذي که جلوي کامپيوترش چسبانده : يه سوره از قرآن !
M F: قربان شما بد نيستم
bahman hedayaty: :D
bahman hedayaty: آقا ..بالاخره بارون زد؟ شما آخ گفتيد ؟
M F: از اين ابري كه شما به سر اين مملكت آورديد
M F: روزي ده بار آخ مي زنيم
M F: شما گلنگدنت خوبه؟
M F: سمبه زدي؟
M F: تنظيف كردي خان ها رو؟
bahman hedayaty: روي رگبار هستم الن
bahman hedayaty: الان
bahman hedayaty: سمبه هم زدم!
bahman hedayaty: خشاب 75 تايي
bahman hedayaty: نوي نو!
M F: لوله ت داغ نكنه!
M F: :D
bahman hedayaty: :))
bahman hedayaty: شما بايد يوزي مي شدي!
bahman hedayaty: خوب جواب مي دي
M F: يوزي كه ميرداماديه
M F: (حذف شد)
bahman hedayaty: :))
bahman hedayaty: يه مقايسه جالبي ديدم
bahman hedayaty: در مورد تقاوت سلاح شرقي و غربي
bahman hedayaty: کلاشينکف .، گلوله اش جوري است که مجروح مي کند ...غالبا
bahman hedayaty: يعني دو سه نفر بايد مجروح رو حمل کنن عقب ..اينجوري نيروهاي دشمن زمنيگر مي شن ...
bahman hedayaty: ولي مثلا ژ-3
bahman hedayaty: درجا مي کشه
bahman hedayaty: يک مرگ تميز غربي
bahman hedayaty: عادلانه است؟!
M F: هوم
M F: آقا شما الان كجاهايي؟
bahman hedayaty: خبرگزاري مهر
bahman hedayaty: خ ويلا
bahman hedayaty: کوچه بيمه
M F: چه باحال
bahman hedayaty: پلاک 35
bahman hedayaty: طبقه دوم
bahman hedayaty: سرويس سياسي
bahman hedayaty: ميز اول
bahman hedayaty: بهمن هدايتي
M F: پس ميز هم داري؟
M F: خوش به حالت
bahman hedayaty: نه بطور دائم
bahman hedayaty: ولي چيز خوبيه ..ميز دائم!
M F: به هر حال خوش‌حال انگيز شديم
bahman hedayaty: همچنين
bahman hedayaty: آتشباري شما روي مواضع فمينيست ها ..تحسين برانگيزه!
M F: حالا هي ما رو سر چوب كنين
M F: تا زير دست و پاي نازلي خفه شم
bahman hedayaty: :D
M F: نامردا همه تون كه سوراخ موش كرايه كرده بودين
M F: ده نفري ريختن سرم
bahman hedayaty: ما عقبه رو داشتيم
M F: اونا عقب جلو حاليشون نيست كه
bahman hedayaty: که شما ماژينو رو بشکني
bahman hedayaty: :-P
M F: به جاي زبون درآوردن يه فكري به حال بالاييش كن
M F: خدا وكيلي از ضايعي گذشته
M F: وحشتناكه
M F: (دماغو ميگم)
M F: از بس در مدح احمدي نژ‍اد يه زماني دروغ گفتين
bahman hedayaty: =))
bahman hedayaty: من توي خط مقدم درگيري ...(حذف شد!) هستم
bahman hedayaty: از اول تا حالا
M F: كدوم محمود؟
M F: X-(
bahman hedayaty: نجاد
bahman hedayaty: :D
M F: نچاد!
bahman hedayaty: شما ايرانيد؟
M F: پس چي؟
bahman hedayaty: فکر کردم تورنتويي هستين
M F: برو بابا
M F: من الان بولوار كشاورزم
M F: يك روزم خارج نرفتم
bahman hedayaty: قليون باز هستي؟
M F: مدل هلالي اينا؟
M F: اي ناقلا تو هم...!
bahman hedayaty: مدل شيخ فضل الله نوري!
bahman hedayaty: پايه هستي بريم بکشيم ..امشب
M F: امشب؟؟؟
bahman hedayaty: رضا مهدوي ..حجره نت هم هست
bahman hedayaty: از ذخائر کشور
bahman hedayaty: اره
M F: بابا تو كه از حاج رضا گذروندي!
M F: چه دست به نقد!
bahman hedayaty: اره
bahman hedayaty: بايد فاصله بين ايده ها و عمل ها رو کم کرد!
M F: با ارّه؟
bahman hedayaty: :))
bahman hedayaty: خيلي باحالي !
bahman hedayaty: ما شما رو توي کربلاي پنج نديده بوديم؟
M F: ئه... تو هم تو اون سوراخه بودي؟
M F: موشه گفته بود چند تا از حزب ال هاي ديگه هم هستن
M F: موقع اجاره
bahman hedayaty: اره ديگه !
M F: تو سوراخ هم با اره اومده بودي؟
M F: نگفتي بگيرنت....!
M F: با همون اره
M F: ;)
bahman hedayaty: مي ياي حالا يا نه ؟
bahman hedayaty: يا مي ترسي؟
bahman hedayaty: :D
M F: خب معلومه كه مي‌ترسم
M F: يه بار به عكس خودت با خاتمي نيگاه كن!
M F: مثل جادوگرا ميموني!
bahman hedayaty: اره ! بچه ها هم مي گن
bahman hedayaty: ولي جدي به فکر عمل دماغ افتادم!
M F: البته مي‌توني يه كار ديگه هم بكني
M F: دماغو نيگه داري خودتو عمل كني!
bahman hedayaty: ؟
M F: خرجش كمتره
bahman hedayaty: =))
bahman hedayaty: بابا مگه ما چمونه؟؟
bahman hedayaty: آينده از آن اسلام است !
M F: آينده نو هم مي خواد توقيف بشه؟
bahman hedayaty: نمي دونم،
bahman hedayaty: شما با قاضي مرتضوي حرف نمي زنيد ، آقاي محترم
M F: آخه گفتي آينده هم از آن اسلامه
M F: گفتم اينم رفت وردست بقيه نشرياتي كه از آن اسلام شدن
M F: آقاي محترم هم عمه محترمه تونه
bahman hedayaty: :-P
M F: خوب بود اين زبونو ... و اين حرفا نديدن
M F: كلي فكرا واست ميكردن
bahman hedayaty: اره ، شايد قائده هم مي شدن واقعا
M F: =))
bahman hedayaty: http://media.knuttz.net/0704/cool_ads-54/cool_ads-032.jpg اسلام + يونيسف!
M F: خب ديگه كاراي خبرگزاري رو انجام دادي
M F: حالا برو به قليونت برس
M F: باي و يك ماچ اسلامي از خط القعر دماغت
bahman hedayaty: =)) :->
bahman hedayaty: ولي هروقت ترست ريخت
bahman hedayaty: بگو بريم قليون بزنيم
M F: از شوخي گذشته مريضم
M F: والا ميومدم
bahman hedayaty: خوبه برات بابا
bahman hedayaty: قليون کار اماله رو مي کنه بعضي وقتها
bahman hedayaty: اماله روحي !
M F: پدر جان من زن و بچه دارم
M F: همينجوري كه نمي تونم هرجا دلم خواست برم
M F: حالا درسته اسمم محموده
bahman hedayaty: اي فلک زده
bahman hedayaty: فکر کردم مجردي و آزاد و...!
M F: اي كپك زده
M F: حالا كه فهميدم مجردي عمرا باهات ديگه بيرون بيام
bahman hedayaty: :D
bahman hedayaty: شما بايد مال دهه 40 باشي
bahman hedayaty: من 59 هستم
M F: بيست و هفت سال هم واسه كپك زدن كافيه ها
M F: ولي به زودي يه قراري با هم ميذاريم
M F: ميگم چت باحالي هم شدها
M F: ميذاشتيم ملت بخونن كلي حال كنن
bahman hedayaty: اره
bahman hedayaty: بذار
bahman hedayaty: باشه ، منتظرم پس
bahman hedayaty: شماره من اينه
M F: اين اره رو بردار مثل پينوكيو...
bahman hedayaty: ...
bahman hedayaty: البته بچه هاي... (حذف!)هم گوشي رو برمي دارن ! محض اطلاع
M F: پس با هم حرف ميزنن
M F: چون گوشي من رو هم تحت عنايت دارن گويا
M F: بدبختي رو
M F: اون وريا ميگن ما نوكر ر‍ژيم و مامور اطلاعاتيم!
M F: اين وري‌ها هم...
M F: به قول تو
M F: "اره"
bahman hedayaty: :))
bahman hedayaty: پسر خوبي باش
M F: چشم
bahman hedayaty: به ... هم سلام مخصوص برسون
M F: اگه بتونم چيزي برسونم مطمئن باش چيزاي واجبتر هم هست!
M F: مواظب باش
M F: دور سه فرمونه يادت نره
M F: دماغو مي‌گم
M F: آره قربونش!

نامه های سرگردان

با عرض شرمندگی خیلی زیاد، متوجه شدم که چند وقتی بوده که پنجره "تماس با من" وبلاگم (همین که ستون سمت راست هست) کار نمی کرده. اگر ایمیلی به من زده اید و جوابی نگرفته اید، بدانید که ایمیل تان نرسیده. اگر ممکن است دوباره بفرستید. من به همه ای میل هایی که به دست برسد جواب می دهم، البته به استثنای دو دسته ایمیل:

1- ایمیل های فله ای که برای شونصد نفر فرستاده می شود.

2- ایمیل هایی که دون کیشوت های سیاسی می فرستند و درخواست سرنگونی ج.ا.ا. را دارند!

 

نه منه؟

معجزه هزاره سوم، در کنفرانس خبری امروزش، اعلام کرد که دستور آزادی ملوانان انگلیسی را به مناسبت فلان و بهمان صادر می کند. البته در اینکه این عزیز دل برادرمان حاضر است هر کاری بکند تا آدم های عادی و عامی ای مثل من را انگشت به دهن بگذارد و همچنین اینکه سیاستمداران فوق حرفه ای ما عادت کرده اند که با بیشترین هزینه ها کمترین سودها را بدست آورند، شکی نبوده و نیست.

 فقط یک سوال:

دستور آزادی چند سرباز را در وهله اول دادگاه نظامی (یا استثنائا فرمانده کل قوا) می تواند صادر کند و یا قوه قضائیه و تا آنجایی که من می دانم، بعد از دوره کوتاهی که بنی صدر سمت فرماندهی کل قوای مسلح را داشت، هیچ رییس جمهوری در ایران، اختیاری در نیروهای مسلح نداشته و ندارد. قوه قضائیه هم که مجزای از قوه مجریه است.

یکی می تواند این ماجرا را برای من توضیح بدهد؟ تو چطور کلاش جان؟

زیتون، زیتونم کن!

بعد از مدتها حرص خوردن، یک عالمه خوشحال شدیم که آبجی زیتونمان از خر شیطان پیاده شده و برای روایت داستان های نیمه-سکسی در وبلاگش، از ضمیر اول شخص استفاده نمی کند. اما چندی نگذشت که در پی نوشت تاکید فرمودند ماجرای آقای زانوزاده هم - مثل ماجرای سکس چند دختر دانشجو با یک پسر در کوپه قطار در حضور چند مسافر دیگر، مثل دختر و پسری که توی تاکسی خطی و در روز روشن با هم فرنچ کیس و چیزهای شیرین دیگر داشته اند، مثل زن شوهرداری که با پسر عقب افتاده ذهنی سکس داشته و بعد پسر همسایه دیده و....- واقعی واقعی بوده است.

خدا زیاد کند! (شمارنده وبلاگ و کامنت نویس را عرض می کنم)

 
 

منو اصلی

خانه
بايگانی
براده‌ها
درباره نويسنده
دبش
لينک دبش
تماس
 
 

تشکر


Syndicate this site
طراحی توسط: ايرانيانت
Movable Type 3.35